1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25
| از آغاز باید که دانی درست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
سرمایهی گوهران این چهار
یکی آتشی برشده تابناک
نخستین که آتش به جنبش دمید
وزان پس ز آرام سردی نمود
چو این چار گوهر به جای آمدند
گهرها یک اندر دگر ساخته
پدید آمد این گنبد تیزرو
ابرده و دو هفت شد کدخدای
در بخشش و دادن آمد پدید
فلکها یک اندر دگر بسته شد
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
ببالید کوه آبها بر دمید
زمین را بلندی نبد جایگاه
ستاره برو بر شگفتی نمود
همی بر شد آتش فرود آمد آب
گیا رست با چند گونه درخت
ببالد ندارد جز این نیرویی
وزان پس چو جنبنده آمد پدید
خور و خواب و آرام جوید همی
نه گویا زبان و نه جویا خرد
نداند بد و نیک فرجام کار
چو دانا توانا بد و دادگر
چنینست فرجام کار جهان
|
| سر مایهی گوهران از نخست
بدان تا توانایی آرد پدید
برآورده بیرنج و بیروزگار
میان آب و باد از بر تیره خاک
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
ز سردی همان باز تری فزود
ز بهر سپنجی سرای آمدند
ز هرگونه گردن برافراخته
شگفتی نمایندهی نوبهنو
گرفتند هر یک سزاوار جای
ببخشید دانا چنان چون سزید
بجنبید چون کار پیوسته شد
زمین شد به کردار روشن چراغ
سر رستنی سوی بالا کشید
یکی مرکزی تیره بود و سیاه
به خاک اندرون روشنائی فزود
همی گشت گرد زمین آفتاب
به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت
نپوید چو پیوندگان هر سویی
همه رستنی زیر خویش آورید
وزان زندگی کام جوید همی
ز خاک و ز خاشاک تن پرورد
نخواهد ازو بندگی کردگار
از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
نداند کسی آشکار و نهان
|
|
|
| |
|
|
|
|
|

| گفتار اندر آفرینش مردم
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
| چو زین بگذری مردم آمد پدید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
پذیرندهی هوش و رای و خرد
ز راه خرد بنگری اندکی
مگر مردمی خیره خوانی همی
ترا از دو گیتی برآوردهاند
نخستین فطرت پسین شمار
شنیدم ز دانا دگرگونه زین
نگه کن سرانجام خود را ببین
به رنج اندر آری تنت را رواست
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
نگه کن بدین گنبد تیزگرد
نه گشت زمانه بفرسایدش
نه از جنبش آرام گیرد همی
ازو دان فزونی ازو هم شمار
|
| شد این بندها را سراسر کلید
به گفتار خوب و خرد کاربند
مر او را دد و دام فرمان برد
که مردم به معنی چه باشد یکی
جز این را نشانی ندانی همی
به چندین میانچی بپروردهاند
تویی خویشتن را به بازی مدار
چه دانیم راز جهان آفرین
چو کاری بیابی ازین به گزین
که خود رنج بردن به دانش سزاست
سر اندر نیاری به دام بلا
که درمان ازویست و زویست درد
نه آن رنج و تیمار بگزایدش
نه چون ما تباهی پذیرد همی
بد و نیک نزدیک او آشکار
|
|
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 شهریور 1388 توسط mandana
|