تبلیغات
گذران - داستان (شفق-قسمت5و6)
گذران
  •  قسمت پنجم
منتظر جواب نشدم و قطع کردم...با قطع ارتباط تردید به جونم ریخت.این چه کاری بود من کردم....چرا گفتم روش فکر میکنم.....چرا داشتم تسلیم میشدم...چرا اینقدر دست و پامو گم کردم...
داشتم مثل خوره خودمو میخوردم که مریم و فرح اومدند.زود خودمو جمع و جور کردم.نمیخواستم متوجه ی چیزی بشند.مریم در حالیکه با تعجب نگاهم میکرد گفت:
تو که هنوز اینا رو تیک نزدی پس داشتی چکار میکردی...بده من...اصلا خودم چک میکنم...
پرونده ها رو ریختم جلوش.ساکت نشستم و به حرفهاشون که عمدتا در مورد کامران بود گوش دادم.چنان در توصیف دکتر و عاشقانش غرق بودند که نهیب منو نشنیدند:
هی چه خبرتونه...فکر کنم اگر یگانه هم نامزد نداشت الان دوتاییتون بخشو ول کرده بودید اینجا تا صبح می نشستید به وراجی....پاشو پاشو برو تو بخشتون ما هم به کارامون برسیم.........
فردای اونشب در حالیکه تو تختم دراز کشیده بودم و برای خوابیدن این دنده اون دنده میشدم تصمیم گرفتم جوابشو ندم و تا حد امکان ازش دوری کنم.
************************
نوبت شبکاری بعدی امیدوار بودم نیاد تو بخش.تلفن رو هم دم دست مریم گذاشته بودم.هر کی زنگ میزد اون جواب میداد.مریم کمابیش چیزهایی حدس زده بود.ولی از خودم چیزی نپرسیده بود میدونست تا خودم نخوام چیزی بهش نمیگم.از اونجا که اونشب مریض چندانی نداشتیم پامو رو پا انداخته بودم و مجله میخوندم.مریم هم با موبایلش حرف میزد.پیش خودم داشتم فکر میکردم با اون اشتیاقی که اوندفعه نشون دادچطور تا حالا نه زنگ زده نه اومده که تلفن زنگ خورد.از اونجاییکه مریم با تلش حرف میزد اشاره کرد که من جواب بدم سرمو انداختم بالا.مریم دست گذاشت رو گوشیش:
میگم جواب بده مگه نمی بینی دارم حرف میزنم......
باز سرمو تکون دادم.
-باشه جواب میدم ولی اگه دکتر بود بهش میگم تو عمدا جواب ندادی
میدونستم اینکارو نمیکنه برای همین با خیال راحت سرجام نشستم.خودش بود.مریم بهش گفت که خبری توی بخش نیست و اوضاع مرتبه.ولی وقتی زیر لبی اسم منو آورد داغ شدم.مریم عمدا روشو به من کرد و اسممو کشید:
بله آقای دکتر طبق معمول با خانم صبوررری شیفتم.....ویه چشمک زد.
-باشه آقای دکتر....امری نیست؟خداحافظ....
تا قطع کرد پریدم روش:
چرا اسم منو آورد؟
-من چه میدونم الان خودش میاد از خودش بپرس...
-میادددد؟مگه تو نگفتی خبری تو بخش نیست چرا میاد
-اینم از خودش بپرس
-من نمی ایستم که چیزی از کسی بپرسم میرم میخوابم
-اه تو غلط میکنی......و زد زیر خنده:
شوخی کردم بابا...نمیاد...ولی فهمیدم چه مرگته ها..
-جون مریم نمیاد؟
-به جان خودت نمیاد ..گفت میخواد بره مهمونی و تا حد امکان مزاحمش نشیم...
خیالم راحت شد.ولی نمیدونم چرا ته دلم کمی دلخور شدم ازش.یه جورایی انتظار داشتم بیشتر اصرار کنه و بیشتر دورو برم بپلکه.صدای مریم منو به خودم آورد:
-شفق راستی آخرای سرم آقای سمیع بود باید دی سی شه از ان پی او هم در بیاد
-خودت زحمتشو بکش لطفا
وقتی مریم رفت چشمهامو بستم.بی اختیار قیافه ی کامران جلوم اومد.اون چشمها...چشمهای درشت مشکی بامژ ه های بلند فردار...اینبار هم صدای پاشو نشنیدم و با شنیدن صداش هراسون چشمهامو باز کردم..
-بازم چشمهای بسته؟اوندفعه دنبال یه راهپیما میگشتی ولی ایندفعه رو حاضرم شرط ببندم به من فکر میکردی...
خیلی آروم سلام کردم.با حظ بهم خیره شد:
-سلام به روی ماهت
-مگه نرفتید مهمونی؟
مهمونی بهونه بود میدونستم اگه اینو نگم یه جورایی در میری
از اینکه اینقدر خوب تشخیص داده بود متعجب شدم.
-خب میدونم که تو بخش خبری نیست ...منم اومدم بپرسم کی؟
خودمو زدم به اون راه:
چی کی؟
خیلی خودمونی اسممو به زبون آورد:
شفق...و صاف توی چشمهام خیره شد:
بگو کی؟
نمیخواستم تسلیم شم.میدونستم این قدم مقدمه ی چیزهای بعدیه.چشمهامو از چشمهاش دزدیدم:
آقای دکتر لطفا منو به اسم کوچیک صدا نکنید
-باشه...حالا خانم صبوری کی؟
اگر کس دیگری بود با پررویی میگقتم وقت گل نی..ولی نمیدونم چرا نمیتونستم به خشونت اولیه باهاش رفتار کنم.سر در گم بودم.دلم میگفت قبول کن عقلم منعم میکرد .میون دو قطب کشیده میشدم...کاملا متوجه شد:
-مثل اینکه همون دفعه باید قرار رو اکی میکردم...کاری که الان میکنم....فردا شب سر ساعت هشت توی رستوران ....منتظرتم.....
دوباره تاکید کرد:
میفهمی شفق..منتظرتم.....و بی خداحافظی رفت.تا مریم برگشت من همونجور ایستاده بودم و احساس میکردم خواب دیدم.
**********************
نه نمیرم...و باز تاکید میکردم شفق نباید بری...از همون لحظه مرتب این جمله رو توی ذهنم تکرار میکردم نه...نباید بری......گیج بودم طوریکه وقتی مامانم باهام حرف میزد نمی فهمیدم چی میگه...خدایا چرا اینطوری شدم من...
-مامان من میرم بخوابم لطفا برای ناهار هم صدام نزن..
اونم حال خرابمو گذاشت به حساب خستگیم و هیچی نگفت.یه آرام بخش خوردم و تا ساعت پنج خوابیدم.با دست نوازشگر مادرم بیدار شدم..
-شفق جان عزیزم..چته مادر..هیچوقت سابقه نداشته تا این وقت بخوابی اگه حالت خوب نیست پاشو بریم دکتر.......شاید سرما خوردی
به زور چشمهامو باز کردم:
-نه مامان حالم خوبه
مامانم رفت سمت در:
-پس پاشو بیا یه چیزی بخور....دوباره نگیری بخوابی ها......پاشو....
به محض بیدار شدنم یاد کامران و شب افتادم.پاشدم تو جام نشستم و باز پیش خودم تکرار کردم:
-نه...تو نباید بری...
مرتب این جمله رو تکرار میکردم.حتی توی حموم...حتی وقتی توی کمد لباسهام سرک کشیدم.....حتی وقتی جلو آینه ایستادم که آرایش کنم......
  •  قسمت ششم
اونروز بعد از اینکه از حموم دراومدم جلو آینه ی میز توالتم ایستادم و به خودم خیره شدم.پوستم سفید و بی نقص بود طوریکه نیاز به هیچ کرم پودری نداشت.بینی کوچکم کمی سربالا بود ولی به لبهای قلوه ایم میومد.موهامو به تازگی خرد و فشن کرده بودم که تا سرشونه هام میرسید ولی آنچه که خیلی در صورتم به چشم میومد چشمهای درشت قهوه ای بودکه با ابروانی باریک و کشیده همراهی میکرد.خواهرم شراره همیشه به شوخی به مامانم غر میزد که شما تو ساختن شفق پارتی بازی کردید.کمی چرخیدم و بند حوله ی ربدوشامبریمو باز کردم .شونه هامو با ظرافت تکون دادم تا حوله رو کاملا درآوردم.با لذت به هیکلم چشم دوختم.هیکلی بی نقص ...سینه هام کاملا گرد و سفت بود.حتی اگر سوتین نمیبستم کسی متوجه نمیشد.یک پامو بلند کردم و به سبک هنرپیشه های فیلم های سوپر روی صندلی میز توالت گذاشتم.برگشتم و از نیمرخ به باسن برجسته م نگاه کردم.هیکلم خودم رو تحریک میکرد چه برسه به دیگران...خودم رو در کنار کامران با اون قد بلند..هیکل چهارشونه....موهای مجعد نسبتا کوتاه و اون چشمهای جادویی تصور کردم.کامران خیلی خواستنی بود و مطمئن بودم خودش هم اینو خوب میدونه.دست بردم و یکی از سینه هامو تو مشت گرفتم.اوه...خدایا یعنی ممکنه روزی دست کامران بهش برسه...ممکنه روزی کامران سینه هامو تو مشتهای مردونه ش بگیره و فشار بده...از تصورش بدنم داغ شد و فکر اینکه اگر خودم بخوام این اتفاق میتونه همین امشب بیفته هیجانزده م کرد.من دختر چشم و گوش بسته ای نبودم ولی به (س**ک**س) از روی عشق اعتقاد داشتم..برای همین علیرغم هواداران زیادی که داشتم نذاشته بودم دست کسی بهم برسه.دوست داشتم کسی که عاشقش میشم اولین کسی باشه که فاتح روح و جسمم با هم میشه.دوباره حوله رو پوشیدم.رفتم جلوتر و به لبهام رژ زدم.کمی خط چشم و یک ریمل ساده....با زدن یک لایه ی نازک سایه ی طوسی آرایشم تموم شد.چشمهامو خمار کردم و یک بوسه برای خودم تو آینه فرستادم.....وای محشر شدی دختر....خدا بداد کامران برسه..
با این تدارکی که من میدیدم یعنی میخواستم سر قرار برم ولی هنوز مردد بودم.دلشوره داشتم....نمیخواستم فکر کنه منم یکی هستم مثل اونهاییکه براش سرو دست می شکنند.اصلا نمیدونستم چه مرگمه...هم میخواستم برم هم نه...فکر اینکه برم و کارمون به جای باریک بکشه.....برم و در موردم فکر دیگه ای بکنه راحتم نمیذاشت...سرم درد گرفت و در درونم فریاد زدم...اه شفق چرا مسئله ی به این کوچکی رو بزرگش میکنی...یا تصمیم بگیر برو یا همین الان برای همیشه کامران رو از ذهنت بیرون کن.....
یک تاپ مشکی سفید و شلوار جین آبیمو پوشیدم و دوباره افتادم رو تخت.چشمهامو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم ولی صدای در بلند شد:
تو که باز خوابیدی...چراغ روشن کن مادر...داره تاریک میشه...
خودش کلید برق رو زد.دید که آرایش کرده و مرتب رو تخت ولو شدم.با تعجب پرسید:
-جایی میخوای بری؟
نمیدونم چرا نخواستم واقعیت رو بهش بگم:
قراره با بچه ها شام بریم بیرون ولی من خیلی حوصله ندارم..
مادرم تشویقم کرد:
پاشو...پاشو...اینجوری از کسالت هم درمیای...پاشو برو تا خودم بیرونت نکردم...راستی شفق امروز باز خانم رستگار زنگ زد...
نذاشتم ادامه بده:
اه این چقدر پیله ست وقتی گفتم نه یعنی نه
-آخه مگه بنده خدا پسره چه عیبی داره...خلبان نیست که هست...خوش...
-مامان ن ن ن ن
-باشه ...باشه....اگه میخوای ادامه ندم پاشو برو
بعد انگار خودش تنها باشه زیر لب زمزمه کرد:
ای خدا یعنی میشه من عروسی این دختره ی سرتق رو ببینم...
دلم براش سوخت.در این مورد من تا به حال خیلی اذیتش کرده بودم.پریدم گرفتمش تو بغل و بوسیدمش:
-الهی من به فدای تو............
*******************
ساعت هشت و پانزده دقیقه ی شبه.من کاملا آراسته و مرتب توی ماشین نشستم و به ماشین گرانقیمت و شیک کامران که روبروی رستوران پارک شده نگاه میکنم.هنوز در رفتن و نرفتن مرددم.عاقبت دست دراز میکنم و دستگیره ی در ماشین رو میگیرم و ............
*************************
فردای اونشب صبحکار بودم.از اول صبح دلشوره و هیجان داشتم و از رویارویی با کامران میترسیدم.اونقدر صورتم داغ شده بود که احساس میکردم سرخ شدم.خانم واعظی هد بخش با نگرانی نگاهم کرد:
تو حالت خوبه؟
-بله...خوبم...
-مطمئنی؟
-بله
-با این حال تا دکترها نیومدند برو یکمی دراز بکش ..یک آب هم به سرو صورتت بزن
رفتم تو اطاق رست و تو آینه دستشویی صورتمو دیدم...چرا اینطوری شدم من...مگه این مرد چی داره...اونم یکی مثل دیگران...آروم باش دیوونه...آروم باش.....
صورتمو شستم.داشتم با دستمال خشک میکردم که صدایی گفت:
-به به خانم صبوری....صبح عالی به خیر...من خیلی هوس چایی کرده بودم خانم واعظی گفتند بیام اینجا تا شما اینجایید یک چایی به من بدید...
نتونستم جوابشو بدم.اصلا نتونستم سلام کنم.بی اراده توی لیوان خودم چایی ریختم و جلوش گرفتم. به جای لیوان مچ دستمو گرفت:
-خیلی ممنون از اینکه دیشب دو ساعت منو منتظر گذاشتی...من به خاطر تو دیشب مطبو تعطیل کرده بودم...
حس کردم جای انگشتهاش روی مچم آهن داغ گذاشتند.سعی کردم دستمو بکشم اما محکم گرفته بود و ول نمیکرد.با صدایی که از ته چاه درمیومد خواهش کردم:
-ول کنید لطفا...هر لحظه ممکنه یکی بیاد
عصبانی شد:
-به درک که بیاد...تو چی فکر کردی .......فکر کردی من از این بچه سوسول های دوروبرتم که برام ناز میکنی...ها.......
مقابله به مثل کردم:
-اگر به قول شما این بچه سوسول ها باهام اینطوری حرف میزدند دندونهاشونو میریختم تو دهنشون.......
هنوز دستمو گرفته بود.بازم سعی کردم دستمو آزاد کنم.با خونسردی و گستاخی توی چشمهام خیره موند:
-بیخود زور نزن..تا خودم نخوام ولت نمیکنم....
یک آن ازش ترسیدم:
-جیغ میزنم......
بلند خندید:
-پس بهتره خودتو واسه جیغ زدن آماده کنی.......یا اینکه قرار بعدی رو اکی کنی اونم از جلو در خونه تون...
خیلی از خود مطمئن بود..مثل خودش پررو شدم:
-خیلی پررویی
دستمو کشید .نزدیک بود با لیوان چایی بیفتم تو بغلش که صدای در اومد.سریع لیوان رو گرفت و دستمو ول کرد:
-مرسی خانم صبوری ولی چاییتون سرده...نمیشه خورد........
***************
شب قبل علیرغم تمایلم به رفتن دستگیره ی در رو نگرفته رها کرده بودم و برگشته بودم خونه.یک آرام بخش دیگه خورده بودم که خوددرگیری نداشته باشم و راحت بخوابم.برای همین صبح از رودررویی باهاش هراس داشتم.کامران با خانم واعظی مریضهاشو ویزیت کرد و بی اینکه بهم نگاه کنه از بخش رفت.با رفتنش نفسی راحت کشیدم و به کارهام مشغول شدم.اونروز روز پرکاری بود بطوریکه یک ساعت هم بعد از ساعت کاری موندم و به بچه های عصرکار کمک کردم.وقتی از بیمارستان رفتم بیرون هم هوا گرم بود...هم خسته بودم و هم اون ساعت روز خلوت بود.چند تا شخصی جلوم ایستادند و حتی یکیشون خیلی سمج شد.برای اینکه از شرش راحت شم رفتم تو پیاده رو و وقتی رفت دوباره کنار خیابون ایستادم.همین موقع ماشین کامران رو دیدم که از در بیمارستان بیرون اومد..........


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط mandana | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :